حكيم ابوالقاسم فردوسى

68

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

پرى روى دندان بلب بر نهاد * مكن گفت ازين گونه از شاه ياد شه نيمروز ست فرزند سام * كه دستانش خوانند شاهان بنام بگرد جهان گر بگردد سوار * ازين سان نبيند يكى نامدار پرستنده با كودك ماه روى * بخنديد و گفتش كه چندين مگوى كه ماهيست مهراب را در سراى * بيك سر ز شاه تو برتر بپاى به بالاى ساج است و همرنگ عاج * يكى ايزدى بر سر از مشك تاج دو نرگس دژم و دو ابرو بخم * ستون دو ابرو چو سيمين قلم دهانش بتنگى دل مستمند * سر زلف چون حلقهء پاىبند [ دو جادوش پر خواب و پر آب روى * پر از لاله رخسار و پر مشك موى ] نفس را مگر بر لبش راه نيست * چنو در جهان نيز يك ماه نيست [ پرستندگان هر يكى آشكار * همى كرد وصف رخ آن نگار ] [ بدين چاره تا آن لب لعل فام * كند آشنا با لب پور سام ] [ چنين گفت با بندگان خوب چهر * كه با ماه خوبست رخشنده مهر ] [ و ليكن به گفتن مگر روى نيست * بود كاب را ره بدين جوى نيست ] [ دلاور كه پرهيز جويد ز جفت * بماند به آسانى اندر نهفت ] [ بدان تاش دختر نباشد ز بن * نبايد شنيدنش ننگ سخن ] [ چنين گفت مر جفت را باز نر * چو بر خايه بنشست و گسترد پر ] [ كزين خايه گر مايه بيرون كنم * ز پشت پدر خايه بيرون كنم ] از يشان چو برگشت خندان غلام * بپرسيد از و نامور پور سام كه با تو چه گفت آن كه خندان شدى * گشاده لب و سيم دندان شدى بگفت آنچه بشنيد با پهلوان * ز شادى دل پهلوان شد جوان چنين گفت با ريدك ماه روى * كه رو مر پرستندگان را بگوى كه از گلستان يك زمان مگذريد * مگر با گل از باغ گوهر بريد درم خواست و دينار و گوهر ز گنج * گرانمايه ديباى زربفت پنج بفرمود كين نزد ايشان بريد * كسى را مگوييد و پنهان بريد نبايد شدن رويشان سوى كاخ باز * بدان تا پيامى فرستم براز برفتند زى ماه رخسار پنج * ابا گرم گفتار و دينار و گنج بديشان سپردند زر و گهر * پيام جهان پهلوان زال زر پرستنده با ماه ديدار گفت * كه هرگز نماند سخن در نهفت مگر آنكه باشد ميان دو تن * سه تن نانهانست و چار انجمن بگوى اى خردمند پاكيزه راى * سخن گر برازست با ما سراى پرستنده گفتند يك با دگر * كه آمد بدام اندرون شير نر [ كنون كار رودابه و كام زال * بجاى آمد و اين بود نيك فال ] بيامد سيه چشم گنجور شاه * كه بود اندر آن كار دستور شاه سخن هر چه بشنيد از آن دلنواز * همى گفت پيش سپهبد براز سپهبد خراميد تا گلستان * بر امّيد خورشيد كابلستان پرى روى گلرخ بتان طراز * برفتند و بردند پيشش نماز